میدونم دلت پر از گلایه هاست
میدونم ناگفته هات بی انتهاست
توی چنگال وخیم عقده هات
جا میمونه رد پای عقده هات
رو لبات زمزمهء نیایشه
تو چشات تبلور یه خواهشه
دل که میگیره ٬ میسپارمش به حریر نرم یاد خاطرات دور٬ خاطرات تلخ و
شیرین ٬ یاد قهرها و آشتی های ساده و نه چندان کودکانه ............
دل که میگیره ٬ یاد اون روزها و اون گریه ها و خنده ها و بهانه ها و
شیطنت ها براش میشه یه دلمشغولی تلخ وشیرین و رویای ........
دل که میگیره ٬ دیگه نمیشه حریفش شد و بی بهانه دنبال بهونه میگرده و فرو میره توی خودش و آسمون آبی اش ٬ ابری میشه و گهگاهی بارونی و ........

کنار دیوار دلم روزی شاخه گلی روئید
خم شدم بوسیدمش تبسمی کرد و خندید
که ای تو که حالا با ناز
نگاهم می کنی
عهد می بندی که وقتی مرا چیدی
باز هم سلامی بر من کنی؟؟؟
دستم را کشیدم با تحمل
بوییدمش من با کمی تامل
که ای زیبای من
تو انچنانی که من تا زنده ام
تو زنده می مانی و گرنه اگر
روزی نباشی من هم نمی مانم
شاخه ای بر جوانی سالها گذشت و
من و ان گل زیبا کنار هم زیستیم با تمنا
ولی فقطیک سوال جا مانده
بود اینجا
که گل از کجا می دانست
قصه امرو و فردا؟؟؟
امروز فقط دلم میخواد تکست علی سنتوری رو بذارم ... همینجوری
![]()
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم ، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهائیت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای ، همونجوری که بودی
کم میارن ، حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پرشده
هر کی شنیده ، از خودش بی خوده
اما خودم ، پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که ، خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تا اطلاع ثانوی ... خدانگهدار ![]()
سلام
اینا رو واسه آپ گذاشتم ... آهنگای فیلم سنتوری ... سه تاشونو گیر آوردم و به یکی از بچه ها قولشونو داده بودم ولی سایت که فعلا اثاث کشی داره پس میذارمشون اینجا ![]()
سومی ( گمونم اسمش تنهایی باشه )
نمیخواستم واسه روز پدر چیزی بنویسم ... آخه فایده ای نداره ... آقاجونم که نمیاد تو نت تا بخونه ، و فقط این مهمه که اون حرفای منو به خودش بخونه ![]()
ولی یه حسی منو وادار کرد بیام ... بیام و حرفامو بگم ، حتی اگه خودش ندونه و هیچ وقت اینا رو ازم نشنوه ... بقیه ش توی ادامه مطلب ... هرکی حوصله داشت بخونه ![]()
اینجا فقط یه چی بگم :
روز پدر به همه کسانی که افتخار پدر شدن رو پیدا کردن .... به همه کسانی که سایه پدر روی سرشونه و قدرشو می دونن ... به همه کسانی که یه روزی پدر میشن ، تبریک ![]()
به همه کسانی که بنا به هر دلیل ( وفات ، طلاق ، یا هرچیز دیگه ای ) پدرشون پیششون نیست و گرمای محبتش ازشون دریغ شده میگم که متأسفم ... ولی این می تونه یه تجربه ( هرچند دردناک ) باشه براتون ، که اگه یه روز پدر شدین محبت پدرانه رو به بچه هاتون نشون بدین ... خانوما هم ، یاد میگیرن به محبت پدر فرزندی اهل خونواده حسودی نکنن
چون درک می کنن که پدر نداشتن چه درد بزرگیه ... و به بچه هاشون یاد بدن که احترام پدر رو نگه داشتن کمتر از محبت کردن به مادر نیست ![]()
خوب مادربزرگی شدم ها ![]()
خوش باشین و روزگار به کامتون ![]()
سلام
این داستانو تو سایت بچه های ایرونی خوندم و به نظرم همون چیزی اومد که فکر و احساس می کنم ، گفتم اینجا بذارم ، تا همه ما وقتی با یه عزیز ، یه دوست ، یا حتی یه آدم معمولی برخورد میکنیم و داریم دچار دلخوری میشیم ، اینو یادمون بیاد و تو هیچی زیاده روی نکنیم :
شخصی که دل دوست بسیار صمیمیش را شکسته بود، بعد از چند وقت از کار خودش پشیمان شد و به دوست دلشکسته اش مراجعه کرد. از خجالت سر به پایین انداخته و به اشتباهش اقرار کرد و ملتمسانه از دوستش خواست که او را ببخشد.
دوست دلشکسته اش به او گفت:
" من تو را میبخشم اما میخواهم درسی به تو بدهم"
او تکه چوبی را برداشت و میخی در آن کوبید. رو به دوستش کرد و گفت:
" این کاری بود که تو با من کردی. تو به قلب من خنجر زدی و دل مرا شکستی"
سپس چوب را به دست دوستش داد و از او خواست تا میخ را در آورد. پس از اینکه میخ بیرون آورده شد مرد دلشکسته به دوستش گفت:
عذرخواهی و طلب بخشش تو مثل در آوردن این میخ از داخل چوب است ولی از تو سئوالی دارم
آیا میتوانی این سوراخ را هم از داخل چوب بیرون بیاوری؟
کاش همه ما متوجه باشیم چه سوراخایی تو قلب ، یا ذهن بقیه درست می کنیم ![]()
-------------
میخوام جو رو عوض کنم ... اون بالایی لازم بود گفته شه ... این پایینی هم لازمه ، بخونیدش خوبه براتون ![]()
دختربچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض
و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی
ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد
وبه همین خاطر از باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟
مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که! پس چرا ناراحتی؟
گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست
لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی
دل دختر بچه هری ریخت
اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟
به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سر از کار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم
تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه
تازه بابا می گه که اگه تو ، تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم
خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی
مثل فیل که خیلی بزرگه
حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟
نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر
این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید
و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده
موفق باشید ... و همیشه خط قلبتون کج ، و خط پیشونیتون صاف باشه
![]()
سلام
خوب ... دیدم همش داریم مطلب میذاریم ، فکر کردم یه کار تازه انجام بدم ...
دو سه تا آهنگ آپیدم ، ببینین خوشتون میاد یا نه ![]()
البت ... بعید نیست به خاطرشون فیلتر شیم
ولی به دردسرش می ارزه ![]()
اینا به زبان اسپانیایی هستند از آثار جیپسی کینگز ![]()
فعلا ![]()
شخصا سومی رو بیشتر دوست دارم ... ولی اونای دیگه هم قشنگن ![]()
-----------
پیوست : بعضی دوستان می خواستن اینا فایل ها رو تو پرشین گیگ آپ کنم ... سه بار سعی کردم ولی تو پرشین آپ نشدن ، هیج خطایی هم نمی زد ... صرفا آپ نمی شدن و نمی دونم چرا .
شرمنده ![]()
یه چند هزار سال به عقب برگرد؟؟گفتار نیک ، پندار نیک و کردار نیک زرتشت یادمان خواهد آمد. شما فکر میکنید مردم این زمان چیزی بجز این می خواهند؟ از این سه جمله من خودم دوست داشتن را تفسیر میکنم!!آری دوست داشتن را خدا از اول با انسان درآمیخته پس وای بحال تو که از این دوست داشتن بی بهره ای.به نظر شما دلی که در آن دوست داشتن نباشد دل می شود؟ستاره درخشان دل ، دوست داشتن است و براستی بیچاره دلی که از این نعمت به دور باشد الهی از تو شفا برای آن دلان تمنا دارم . دوست داشتن رشته ای دراز دارد و هر کسی با توجه به دل و ظرفیتش قسمتی از این سر رشته دوست داشتن را در خود دارد بعضی مواقع آدم این سر رشته دوست داشتن را گم میکند و نمیداند کجای این دوست داشتنها قرار دارد اول یا آخرش؟ نمیدانم دوست داشتن را چگونه وصف کنم چون هر چیزی بگویی یا بنویسی همه از دل برمیاید و این دلی که خود سرشار از دوست داشتن هست .....

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا عادت گلا مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پاک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
بنام خداوند که دنیا آفرید و قلم را و برای انسان قدرت داد بزرگترین زیبایی ها را که بوسیلهء این قلم بوجود بیاورد
اما آیا به تو هم این قدرت را داد که بتوانی از زیبایی های آفریده شده بوسیله قلم استفاده کنی
یا خدایا تو در این راه مرا بدرقه کن
چو در آن راه که تویی غفلت و غلتیدن نیست
همتم را تو در این راه رهنمایم کن
ورنه دانی که مرا طاقت پیمودن نیست
خوب چقدر زود میخوام مطلب بذارم اونم درباره روز مادر روز تولد همه خوبیها روز بهشتیها روز دوست داشتنها روز بوسیدنهای صورتهای زجر کشیده و مهربان روز دادن شاخه گل روز بخشیدن یه لبخند ساده و قشنگ روز دنیا اومدن یکی از بهترین و بی نظیرترین بندگان پاک خدا روز گذشت روز یاد دادن الفت و مهربانی روز........خوب هر چه ادامه میدادم بازم کم بود چون روز مادر انقدر بزرگ و دوست داشتنی هست که آدم هر کاریم برای مادرش بکنه بازم نمیشه ذره ای از محبتهاشو کم کرد من که تو این روز سعی کردم مادرم بیشتر از روزهای عمرش بخنده و لبخندش برای من بهتر از هر هدیه ای بود که بخوام تقدیم و پیش کشش کنم امیدوارم که سایه مهربان مادر بالای سر همتون همیشه باشه.

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... مادرم روزت مبارک
...
پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش ازین زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا ازین ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود ...
« فروغ فرخزاد »
سلام.خوب این چند مورد مطلبی که گذاشتیم تقریبا 101 درصدش داستان کوتاه بود!!خوب اینبار با یه شعر عاشقونه کوتاه شروع میکنیم البته از اون شعرای که یخورده حالت ناز نازی داره؟!
نمی خوام عشقمون قصه بشه
نمی خوام دلمون پر از غصه بشه
نمی خوام عشقمون تا داشته باشه
نمی خوام عشقمون خار داشته باشه
نمی خوام بوسه به عکست بزنم
نمی خوام اسم تورو خط بزنم
نمی خوام عشق قربونیم کنه
نمی خوام غم بارونیم کنه

خوب یه مطلب عشقولانه کوتاه بیذاریمم بد نیست:
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه
هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت
نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که
عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل. تو پر زدي و رفتي و من موندم و
سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سیبه متنفرم
اخرم باز عشقولانه بذاریم:
بیا ای آسمان تصویری ازموعودچشمانت
که می میرم برای ابر عشق آلودچشمانت
تمام مردم این شهر عاشق پیشه می دانند
که هر مهربانتربوده بامن بوده چشمانت
توخوبی آنقدرخوبی که درذهنم نمی گنجی
ومن گم میشوم درحجم نامحدودچشمانت
پرم ازحسرت شعری خیال انگیزومی دانم
که آتش میزندروزی مراغرورچشمانت
دلم ذوق شنیدن کرده آیابازمیگردی؟
غزل می خواندآیابازهم داردچشمانت؟
شبی می آیی ومن با تمام خستگی هایم
به دریا می زنم خودرا میان رودچشمانت
راستی تا یادم نرفته حتما به این وبلاگ سر بزنید خیلی پسر خوبیه؟!!
اینو از داداش مصطفی کش رفتم که اونم از سایت پاتوق کش رفته
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
خوش بگذره ... نظر یادتون نره ها ![]()


