تبليغاتX
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
ابر بی باران 4
بیچاره گی
پسر: مامان جان یه خواهش می کنم و یه چیزی می خوام ولی تو قبول نکن !

مامان جان : چیه پسرم بگو شاید قبول کردم !

پسر: نه مامان جان قول بده قبول نمی کنی

مامان جان : حالا بگو شاید شد !

پسر: نمی خوام بشه

مامان جان : خوب بگو !

پسر: من از شما می خوام و خواهش می کنم اجازه بدید قولکمو به خاطر کمک به غزه بشکنم شما اجازه نده !!

مدرسه گفته بود از مادراتون اجازه بگیرید و خواهش کنید برای کمک به غزه قولک ها شکسته بشه .

_________________
|+| خطي از خاطرات در به در در و ساعت 17:29 |
شیطان

اینروزا بدجور به دنیا و آدماش فکر میکنم . به کاراشون به ظاهر نمایی به خود نمایی به فریب کاری به حرکات و رفتارشون  خلاصه به همچیشون. بدتر از همه دارم به شیطان فکر میکنم!!منبع خاصیم در مورد شیطان ندارم  البته بجز قران.موندم کار شیطان درست بوده که به ادم سجده نکرده یا نه؟!درسته اوایل دوران انسانهای شریف زیاد بودن و حالا هم تک مواردی پیدا میشه اما اگه  به کره خاکی با بیش از میلیاردها انسان نگاه کنیم  خواهیم دید که شاید کار شیطان درست بوده!!چرا راه دوری بریم به خودمون فکر کنیم خودمونو مبرا از هیچ ندونیم به کارامون نگاه کنیم به رفتارمون چند درصدش مثبت بوده و چند درصدش منفی اگه بخوایم جمع و تفریق کنیم برای کارهای مثبت فکر کنم نمازم قرار میدیم ولی وجدانا اون نمازی که ما فقط برای رد گم کردن و اینکه از سر ترس باشه بخونیم بدرد میخوره نماز به کنار به کارای روزمرمون نگاه کنیم کاری به دیگران نداشته باشیم فقط خود خودمون اگه یذره معرفت داشته باشیم شاید به خودمون از 20 نمره 5 هم ندیم البته بیشترمون لیاقت نمره گرفتنم نداریم ولی خوب نمیخوایم اینو قبول کنیم . اینروزا بدجور مشغله فکری دارم . نمیدونم تا حالا دست خطها و مناجاتهای شهید چمران رو خوندید یا نه اینو بدون هیچ اغراقی میگم ممکن نیست کسی بخونه و تحت تاثیر حرفای زیبا و دلنشینش قرار نگیره اینروزا بدجور دنبال دست نوشتهاش میگردم یادمه اولین باریکه وبلاگ زدم حرفمو با نوشته ای از ایشون آغاز کردم اگه اشتباه نکنم اسم وبلاگم عاشق دوستی بود!!خلاصه دپرسمممممممممم

یاد جوانی بخیر این اولین وبلاگم بود:

www.asheghedosti.persianblog.ir

فکر نمیکردم این وبلاگم هنوز پابرجا باشه ولی وقتی یادم اومدو سر زدم جاتون خالی نیشام بعد از یه هفته باز شد شاید وبلاگ نویسی رو به اولین وبلاگم انتقال بدم

|+| خطي از خاطرات در به در در و ساعت 21:16 |
سکوت!!

یک اصل میگه در دو حالت احساس خطر کن

شلوغی بسیار

سکوت بسیار

حالت دوم در این روز ها در من داره مصداق پیدا میکنه



|+| خطي از خاطرات در به در در و ساعت 21:42
مادر

تقديم به زيباترين گل دنيا مادر خوب و مهربونم

چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن  و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن

وچه تلخ غم انگيز است دوراز تو بودن وبدون خوشبختي زيستن براي تو گريستن

وبه عشق و دنياي تو نرسيدن . . .

مادر نامت را بر آسمان نوشتم سرشار از زندگي شد

              و آفتاب در برق چشمان مهربانت برخاك نشست

                            درياهاي بي قرار آرام گرفتند و چمنها سبز

                                     شدند وهمه سروها راست قامت تر به احترام ايستادند


|+| خطي از خاطرات در به در در و ساعت 21:31 |
خاطره

یادش بخیر ایام عید رفته بودم مسافرت اونم تنهایی!!اول که رفتم یزد بعد یک شبانه روز راهی اصفهان شدم از اونجا هم رفتیم یاسوج از یاسوجم به استان فارس.معمولا من طرف فامیل نمیرم مگه اینکه با پسر خاله ها از قبل تلفنی هماهنگ کنیم که برای یه هفته بریم کوهی یا جای بکری که آدمیزاد البته بجز خودمون نرفته و یا پیدا نشه!!مثل همین عکس قوری و آتیش.میگن اسکندر برای حمله به تخت جمشید از همین کوه عبور کرده ما برای فتح این قله 7 ساعت بکوب پیاده روی کردیم اونجا دیگه از ادمیزاد خبری نبود خیلی خوش گذشت.بعد از اینکه از کوه پایین اومدیم تا فهمیدیم عروسی دختر عمو در پیش هست جیم فنگ شدیم تا نصفه راه اومدیم بعد مامانم زنگ زد که عمو بدجور از دستت ناراحته چون من اصلا طرف کسی نرفتم بجز پسر خاله ها عموم چون شنیده بود من اومدم و نرفتم خیلی عصبانی شده بود آخه خونشون دقیقا روبه روی خونمون بود!!خلاصه ما برگشتیم تا یه شب تو عروسی باشیم یه نی زنم آورده بودن که خیلی خوشکل آهنگهای درخواستی رو مینواخت امااااااااااا بدجور کلاس میذاشت منم همش تو این فکر بودم که چطور برجک اینو بیارم پایین!!خلاصه بعد چند مین فکر کردن رفتم تو آشپزخونه یه لیمو ترش درشت برداشتم آوردم و دقیقا اومدم روبه روش نشستم و شروع کردم به پوست کندن.خلاصه وقتی آماده خوردن شد آروم آروم میخوردم اما بدجور ملچ ملوچ میکردم جوری که دیدم از ساز این آدم مغرور آب دهنش راه افتاده منم خنده گرفته بود اونم نمیتونست وسط آهنگ قطع کنه چون کلاسش میومد پایین.خلاصه پدر این بیچاره  دراومد تا فهمیدم داره به پایان آهنگ میرسه از جام بلند شدم رفتم ولی وقتی یاد آب دهنش میفتم که جاری شده بود ناخوداگاه خندم میگیره.آی لیمو ترش دارم.کسی آب دهنش راه نیفتاده

|+| خطي از خاطرات در به در در و ساعت 21:46 |