یادش بخیر ایام عید رفته بودم مسافرت اونم تنهایی!!اول که رفتم یزد بعد یک شبانه روز راهی اصفهان شدم از اونجا هم رفتیم یاسوج از یاسوجم به استان فارس.معمولا من طرف فامیل نمیرم مگه اینکه با پسر خاله ها از قبل تلفنی هماهنگ کنیم که برای یه هفته بریم کوهی یا جای بکری که آدمیزاد البته بجز خودمون نرفته و یا پیدا نشه!!مثل همین عکس قوری و آتیش.میگن اسکندر برای حمله به تخت جمشید از همین کوه عبور کرده ما برای فتح این قله 7 ساعت بکوب پیاده روی کردیم اونجا دیگه از ادمیزاد خبری نبود خیلی خوش گذشت.بعد از اینکه از کوه پایین اومدیم تا فهمیدیم عروسی دختر عمو در پیش هست جیم فنگ شدیم تا نصفه راه اومدیم بعد مامانم زنگ زد که عمو بدجور از دستت ناراحته چون من اصلا طرف کسی نرفتم بجز پسر خاله ها عموم چون شنیده بود من اومدم و نرفتم خیلی عصبانی شده بود آخه خونشون دقیقا روبه روی خونمون بود!!خلاصه ما برگشتیم تا یه شب تو عروسی باشیم یه نی زنم آورده بودن که خیلی خوشکل آهنگهای درخواستی رو مینواخت امااااااااااا بدجور کلاس میذاشت منم همش تو این فکر بودم که چطور برجک اینو بیارم پایین!!خلاصه بعد چند مین فکر کردن رفتم تو آشپزخونه یه لیمو ترش درشت برداشتم آوردم و دقیقا اومدم روبه روش نشستم و شروع کردم به پوست کندن.خلاصه وقتی آماده خوردن شد آروم آروم میخوردم اما بدجور ملچ ملوچ میکردم جوری که دیدم از ساز این آدم مغرور آب دهنش راه افتاده منم خنده گرفته بود اونم نمیتونست وسط آهنگ قطع کنه چون کلاسش میومد پایین.خلاصه پدر این بیچاره دراومد تا فهمیدم داره به پایان آهنگ میرسه از جام بلند شدم رفتم ولی وقتی یاد آب دهنش میفتم که جاری شده بود ناخوداگاه خندم میگیره.آی لیمو ترش دارم.کسی آب دهنش راه نیفتاده


